تبليغاتX
به روایت من - قصه یک شهر (1)

روزی روزگاری در یک شهر پر جمعیت و بزرگ مردی زندگی می کرد که همه او را به نام آقای خودرو می شناختند. آقای خودرو مدیر کارخانه ای بود که هر روز می بایست آنقدر خودرو تولید می کرد و به خیابانهای شهر می فرستاد که می توانست سود خوبی عاید روسای خود کند.

در همین شهر مرد دیگری زندگی می کرد که آقای محیط زیست نام گرفته بود. آقای محیط زیست مدام به همه هشدار می داد که هوای شهرشان آلوده شده و این آلودگی روز به روز در حال افزایش است و همه باید به جای استفاده از خودروهای شخصی از وسایل حمل و نقل عمومی استفاده کنند. اما آقای خودرو که از این توصیه های آقای محیط زیست خوشش نمی آمد می گفت باید روزی برسد که هر شهروند این شهر یک خودرو شخصی داشته باشد.

 

سرانجام دعوای این دو بالا گرفت و هردو که خود را دلسوز شهروندان معرفی کرده بودند، روزی را برای تصمیم گیری نهایی تعیین کردند تا معلوم شود که بالاخره آیا هر شهروند باید یک خودرو داشته باشد، یا هوا آنقدر آلوده است که حتی وسایل نقلیه عمومی هم تنها در صورت برخورداری از شرایط مطلوب می توانند مجوز عبور و مرور داشته باشند.

روز موعود فرا رسید. اما آقای محیط زیست در جلسه حاضر نشد. فرزندش با پوزش از حضار، با چشمانی پر از اشک اعلام کرد که آقای محیط زیست شب گذشته، بر اثر حمله قلبی جان سپرده است. آقای خودرو که اکنون تنها مزاحم موفقیتهایش را  دیگر بر سر راه خود نمی دید، در دل خوشحال اما با ظاهری افسرده جلسه را ترک کرد. اما یکماه بعد خبر فوت آقای خودرو هم از تلویزیون پخش شد. علت فوت سرطان ریه تشخیص داده شده بود.

یکسال بعد، دیگر شهر بزرگ قصه ما پر جمعیت نبود. تنها قبرستانش بود که دیگر جایی برای دفن مردگانش نداشت. فرزندان آقای محیط زیست، طبق وصیت پدر، به شهری پاکیزه تر کوچ کرده بودند. اما تنها بازمانده آقای خودرو که هر هفته با مادرش بر سر مزار پدر حاضر می شد، یک عقب مانده ذهنی بود که پزشکان علت معلولیتش را آلودگی هوای شهرشان در دوران جنینی وی تشخیص داده بودند.    

+ نوشته شده در یکشنبه سوم اردیبهشت 1385ساعت 2:37 توسط شادی آذری |