تبليغاتX
به روایت من - چشمهایم
خدایم معبودم چشمهایم گستاخانه دیدارت را انکار می کنند

انگار نمی دانند وقتی دلم تنهاست

وقتی تهی تنهایی

تمام کوچه پس کوچه های ذهنم را پر می کند

وقتی دهان فریادم قفل می شود

سرودهایت آن آهنگ زلال و خنکی است

که بر گونه های غمگینم جاری می شود

انگار تنهایی ام دیگر تنها نیست

انگار افسانه ها درد ها و فریادهایم را به تو سپرده ام

و چه اینک آسوده ام که می روم تا دوستی دستهای پژمرده ام را

که تو لبریز از شکوه و شوق شکفتن کرده ای نثارت کنم

درماندگی ام را روانه ستاره ها می کنم

از این ستاره تا آن ستاره

صدای شکسته بال قلبم را تا سبزی برگهای آسمان خیالت پرواز می دهم

و سپس آه و افسوسم را با گلویی خشکیده و زانوانی لرزان از پل عبور می دهم

پل دوستی تو که دری به خانه خورشید را به رویم می گشایند

و آنگاه جز تو دیگر هیچ نمی بینم...

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385ساعت 17:57 توسط شادی آذری |